|
قصه های بابای مهربون
به نام خدایی که در این نزدیکی است ...
|
سلام قبل از هر چیز دوباره باید از همه دوستانی که به من سر میزنن کمال تشکر رو داشته باشم ولی دعا کنین وقتم بیشتر بشه از شرمندگی دوستان در بیام ... هفته های پر از اتفاق رو پشت سر گذاشتیم ... هم خوب و هم بد ... اول از دومی میگم ... چقدر شبهایی بود که احساس می کردم که شاید واقعا هیچ خواصیتی ندارم و عملاً همه ی بار سنگین زندگی روی دوش او قرار گرفته و من نظاره گر تحمل همه سختی های او هستم ای کاش میشد لحظه ای از دردهایش را من می تونستم تحمل کنم و خودم رو محک بزنم که اگه منم جای اون بودم طاقت و تحمل اون رو داشتم ... واقعا که برازنده هر مادریست "بهشت" ، که خداوند زیر گامهایش نهاده است ... چقدر اشکهایی که درونم ریختم که مبادا اشک من هم دردی بشود بر دردهایش و چقدر دلم آتش گرفت از تحمل دردهایش که به خود می پیچید و هر بار در برابر سوال من که " دردت زیاد شده عزیزم : می گفت نه چیزی نیست فقط یکم کمرم بخاطر ایستادن زیاد درد گرفته خوب میشه تو بخواب ... " و هفته ها گذشت با همه سختی هایش ... تا یه شب وقتی که من مشغول کار بودم یه دفعه صدای عزیزم رو شنیدم که خبر از اتفاق جدیدی رو میداد و نگرانی رو در چهره هر دوی ما بوجود آورد بسرعت به بیمارستان رفتیم .... و تا به اینجا رسید که ... از این به بعد می خواهم از زبان خودم خطاب به فرشته خوبی ها و الگوی صبرم حرفهایم رو بزنم ... از لحظه ای قرار شد به بیمارستان بریم در طول مسیر درونم نگرانی موج میزد ... ای کاش میشد این لحظه ها بگذرند و زودتر تمام شوند ... من مانند نارنجکی شده بودم که منتظر کوچکترین جرقه برای انفجار بودم ... رسید به لحظه انتظار پشت درب اتاق شاید این 13 ساعت انتظار پشت درب اتاق تحملش سخت بود ولی سخت تر از آن به یاد آوردن چهره معصوم تو در حال درد کشیدن بود.... روی صندلی اتاق انتظار ، کتاب دعا در دستم شانه هایم تکان می خورد سرم رو پایین گرفته بودم اشکم روی صفحه کتاب می ریخت شاید با کوچکترین صدای ناله حتی کودکی باز کنترلم را از دست میدادم ... هر بار به نمازخانه رفتم نمیدانستم از خدا چه بخواهم فقط می گفتم خدایا راضی هستم به رضای تو ... هر بار درب اتاق باز میشد منتظر بودم پرستار خبری بدهد ولی دریغ از حتی یک کلمه چقدر سخت گذشت ... ولی میدانم که هزار برابر به تو سخت تر گذشت چون تو تنها همراه با دردهایت ... .... لحظه ای که نامه نوشته شده دست خط تو رو دیدم که با قلم لرزان نوشته بودی " ... برایم دعا کن " ... جگرم آتش می گرفت یک باره انگار دنیا را به من هدیه دادن انگار تمام دنیا یکباره آسمان شد وقتی اسمت رو شنیدم ... وقتی دیدم که همه کسانی رو که برای گرفتن بچه رد کرده بودی و گفته بودی که می خوام اولین نفر عزیزم باشه که ببینتش انگار همه دنیا رو به من دادی با تمام توان فقط به سرعت می دویدم بی تفاوت به حرفهای دیگران و نگاههای انها فقط هدفم دیدن تو بود که ببینم سلامت هستی یا نه ... همین لحظه ای که فرشته کوچک و مهربونت رو به من دادی بغض گلویم شکست همه اشکهای 13 ساعت انتظار ریخت می خواستم بغلت کنم و بخاطر این همه صبر و استقامتت با تمام وجود ازتو تشکر کنم ... الان که حدود 30 ساعت از تولد این فرشته میگذره می خوام یه حرف رو که بارها به تو گفتم این بار از تمام وجودم بگم ... عزیزم ... بهترینم ... همه زندگی من ... عاشقت هستم و دوستت دارم به اندازه همه ثانیه های عمرم ... **************************** اینم از فرشته کوچولوی ما " ریحانه بابا " ...
[ شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٤ ق.ظ ] [ بابای مهربون ]
[ نظرات () ]
سلام با یه دنیا شرمندگی که این همه مدت نتونستم بیام و آپ کنم و به دوستانی که لطف کردن و سر زدن سریی بزنم و پاسخ محبت هاشون رو بدم امیدوارم یکم سرم خلوت بشه و بتونم بیشتر بیام اینجا بعد از مدت ها اومدم که باز بنویسم گاهی از دلم ، گاهی از عشقم و گاهی از زندگیم ... دلم که همیشه در حال جستجوی محبت و گاهی اوقات هم غصه خوردن تو این مدت که نبودم اتفاقهایی افتاد که که شاید روزها و شبها بهش فکر میکنم اول این که قراره به زودی جمعمون سه نفره بشه که بعد از این موضوع شرایط زندگی چطوری خواهد شد آیا این عشق من و مامان مهربون کمتر میشه یا بیشتر ... دوم اینکه زندگی با همه سختی ها و فراز و نشیبهاش داره میگذره و گاهی از گلوگاههایی عبور می کنیم که طوفانیه و ما احساس میکنیم شاید عبور غیر ممکن باشه ولی با کمی امید و دل سپردن به خدا میشه ازش عبور کرد ... سوم این که اتفاقی افتاد که شاید ماهها و شاید هم سال ها از ذهن من پاک نشه با این که به مامان مهربون قول دادم فراموش کنم ای کاش محبتی که اون در حق من داره رو می تونستم حداقل یه ذره شو جبران کنم چون هر روز که میگذره محبت اون بیشتر میشه و گرفتاری منم بیشتر و فرصت برای جبران این همه محبت کمتر میشه در این ایام کاری کرد برای من که ثابت کرد یک زن گاهی میتونه از یک مرد هم مردتر باشه مهم این نیست که قدرت داشته باشی مهم اینه که در اوج قدرت بخشش داشته باشی ... لازمه قبل از ادامه مطلبم اینجا عزیزترینم و تنها دلیل برای ادامه زندگیم تشکر کنم و بگم که یه دنیا و حتی بیشتر از دنیاها دوست دارم ... حالا برم سر اصل مطلب :) اصل مطلب که دلیل دیگه زندگیه منه این روزها داره دیگه نزدیک میشه به بیاد و این بار سنگین رو از دوش مامان برداره ( البته بیشتر روی شکمشه بیشترین دغدغه من این روزا این شده که چیکار میتونم بکنم که زمان اومدن این فرشته کمترین اذیت رو مامان مهربون داشته باشه گاهی شاید می تونم نگرانی رو بدون این که خانومی چیزی بگه از تو چشماش بخونم ولی دیگه کاری از من شاخته نیست ای کاش میشد گاهی میشد می تونستی دردهای عزیزت رو بجون بخری تا اون آرامش داشته باشه ولی چه میشه کرد این کار بجز زبونی چیزی رو حل نمیکنه این قسمت رو برای فرشته کوچولومون می نویسم که هر وقت اومد تونست خودش بخونه : ریحانه من ... عزیزم ... ای کاش میدونستی وجود تو چقدر برام عزیزه ولی با همه اینها وجود مامان هم عزیزه و نمی تونم ببینم که نیمه شب بخاطر تکون های شدید تو بلند میشه میشینه بدون این که منو بیدار کنه گاهی هم می فهمم که داره آهسته گریه می کنه که من متوجه نشم ولی میدونم و می فهمم ولی اینقدر حالم بد میشه که میترسم که اشک من فقط غصه اون رو بیشتر کنه قدم زدنها تو اتاق رو می بینم و می فهمم که چه حالی داره .... ای کاش میدونستی که مامان مهربون بخاطر تو چه سختی ها رو تحمل می کنه ... از هر لذت و استراحتی بخاطر تو میگذره گاهی هم اینقدر دل نازک شده که حتی کوچکترین حرف منم اشکش رو سرازیر میکنه ... هنوز هم با همه این دردها و سختی ها و کمر دردها از دیدن تکون هات ذوق زده میشه و منو صدا میزنه ... حرف زیاد داشتم بابایی باهات ولی ای کاش میشد همه حرفها رو بهت گفت ... این قسمت رو هم برای عزیزترینم و دلیل زندگیم می نویسم : عزیزم مهربونم ... بهترین من ... ای کاش من هم برای تو می تونستم بهترین باشم ... من شاید یک مرد باشم ولی دلم برای تو از برگ گل هم نازکتر می شود گاهی که طاقت دیدن حتی لحظه ای از نارحتی تو رو هم ندارم اگه گاهی اذیتت می کنم و اصرار میکنم بخندی شاید دلم واقعا برای خنده ات تنگ شده .. یادش بخیر وقتی که بزور مجبورت میکردم بخندی وقتی مقاومت میکردی اینقدر قلقلک میدادم که صدای خندت همه خونه رو پر میکرد ... [ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٥ ق.ظ ] [ بابای مهربون ]
[ نظرات () ]
سلام نمیدونم حرفهایم درد است یا دردهایم حرف گاهی به بودن و گاهی به نبودن فکر میکنم کدام یک بهتر است هر مدت یه بار فرصتی پیش میاد تا چیزی بنویسم ولی هر بار که می خوام از خودم بنویسم باز دستم به قلم نمیره و دوست دارم از خوشی ها بنویسم از خندهای ریزی که وقتی دوتایی به حرکتش نگاه می کنیم ای کاش جایی برای گفتن این همه حرف نگفته بود ... کاش میشد همیشه خندها واقعی باشن ... و این همه با لبهای خندون و دل سرد و آروم چهره ای پر از انرژی رو ، به مردم هدیه نمیکردیم و واقعیت درونمون رو بهشون نشون میدادیم من یک مرد هستم ... مردی با تمام حرفهای نگفته شاید یک روز این حرفها خودشون به صدا در بیان و چیزهایی رو بازگو کنن که دل من رو به اندازه یک آسمان سبک کنن ... مرد بودن یعنی سخت بودن ... یعنی اشک نداشتن .... یعنی وقتی فشار زندگی رو دیدی شانه ات رو آماده کنی که زیر این بار فقط خودت شانه بگیری تا سقف خوش زندگی آرامشی برای خانواده باشد ... مرد بودن یعنی بدنی از زره فولاد و درونی به نرمی یک ساقه خشک درخت که از بیرون استوار دیده بشی و تمام شکستهایت رو در درون بریزی و در پشت نقاب خودت پنهان کنی ... کاش مرد نبودم ، هر گاه این اسم را با خودم یدک می کشم سنگینی همچون کوهش پشتم را خم می کند ... هیچگاه فکر نمیکردم روزی فرا رسد که کوچکترین دغدغه ام فکر کردن به خواسته های خودم باشه ... همه این حرفها رو زدم نه این که در توانایی های یک زن شک داشته باشم در فداکاری هایش در تحمل سختی هایی که در دوران زندگی برایش پیش می آید ... زن در زندگی مثل ریشه یک درخت است مرد هم مثل ساقه و برگهایش زن بنیاد خانواده رو محکم می کند و مرد هم مایحتاج زندگی را می سازد ... میدانم سخترین ها را تحمل می کند ولی او شانه ای دارد که بر آن تکیه کند و آسودگی بگیرد و حرفهای نگفته اش را بگوید ولی مرد باید مرد باشد تمام مشکلاتش برای دل خودش می ماند چون طاقت دیدن لحظه ای از غصه هایشان را ندارد ... روزی این فرشته ای که امروز فقط با تکونهای کوچیکش می خندیم خودش میاد و این نوشته ها رو می خونه ... بودن و دیدن اون لحظه برام تصوری زنده است و ای کاش باشم و ببینم ... فرشته کوچک من ، شاید تنها چیزی که باعث آرامش واقعی من میشه فکر کردن به تو و مامان مهربونه زمانی که سخت مشغول کار هستم خصوصا حالا که وقتم هم خیلی کمتر شده فکر می کنم شاید بعدا ادامه دادم حرفهای دلم را ... [ سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۸ ب.ظ ] [ بابای مهربون ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |